تبليغاتX
پروردگارا!
پروردگارا!
چه قدر تنگ و تاریک است ، کلبه ی خالی از مهر و عشق وو چقدر ما را برازنده گشته است !

سلام به همه بچه هایی که از ۴-۵ سال پیش به وبلاگ ما سر می زدن و از احوال ما خبر داشتن بالاخره من و پریسا(هما) بعد از ۷ سال در تاریخ۱۳/۱۱/۸۷ با هم ازدواج کردیم و ثابت کردیم هنوز هم می توان صادقانه عاشق بود و با همدیگر زندگی کرد.

دوست دارم پریسا بیشتر از ۷ سال پیش

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 13:41 |

 

گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
 چشم غمكينش به رويم خيره ماند
 قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
 زير لب غمناك خواند
 ناله زنجيرها بر دست من
 گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
 خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
 در دل من با دل او مي گريست
 گفتمش
 بنگر در اين درياي كور
 چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
 مي كشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 مي دهد از چشم بيداري نشان
 گفت
 اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
 گفتمش
 اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
 اي افسوس در اين دام مرگ
 باز صيد تازه اي را مي برند
 اين صداي پاي اوست
 گريه اي افتاد در من بي امان
 در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسيدمش

                                    

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 18:17 |

چشام بسته ست

جهانم شکل خوابه

عذابه

اضطرابه اضطرابه

رو به روم

ديواري از مه ديواري از سنگ

رو به روم

ديواري از مه ديواري از سنگ

بگو بيهوده نيست

بگو بيهوده نيست

فاصله آب و سراب

بگو سپيدي کاغذ

بيهوده نيست

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهايي

بگو خواب بود هر چي که ديدم

افسانه بود هر چي شنيدم

نگاه کن شوق دل زدن به دريا

برام شد مرگ تدريجي رويا

مرگ تدريجي رويا

بيا

تا مه توي چشمام بميره

بيا

تا قصه مون پايان نگيره

بذار يادم بياد خورشيد

منو کم کن از اين ترديد

تو باشي شب نيست

تو باشي آزادم

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 18:34 |

۲۶۶۰ روز از باهم بودن ما می گذره پریسای گلم بهت تبریک میگم
|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 21:19 |

امشب که من به خواب تو رسیدم

دستی براین مخمل شب کشیدم

همین که از ستاره ها سر رفتم

از نو تو را دوباره آفریدم

ای خوب من از خود شدم چه بی خود

این عاشق تو  بهترین خود شد

زیبا شدم ، زیباتر از بوسیدن

ساده شدم ، ساده مثل شکفتن

در اوج تو بر موج تو نشستم

دریا شدم ، دریایی از تو تا من

ای سایه ی گسترده ی سخاوت

ای دست تو تعریف این رفاقت

با تو همه ثانیه ها مال ما

چون گم شدن در خواب خوب ساعت

ای خوب من از خود شدم چه بی خود

این عاشق تو بهترین خود شد

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 21:16 |

مانند پرنده ای باش

 که روی شاخه سست و ضعیف می نشیند

 و آواز می خوانداحساس می کند که شاخه می لرزد

اما بااین حال به خواندن ادامه میدهد

 چون می داند و مطمئن است که بال و پر دارد

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 20:48 |

از دست تو نیست دل من از گریه پره

مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره

دیگه اشکهای من طاقت موندن نداره

نباشی بی تو باز می میرن و می ریزن

سلام پریسای گلم امیدوارم تو درس خوندنت موفق باشی

و زود برگردی مامان گل بچه های خیلی دوست دارم

 این گلها رو برای تو گذاشتم

 

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 21:8 |

هادی-مصی-مهناز-خسن زاده- من و پریسا
سلام به همه: امروز با پریسا جونم رفته بودیم دنبال تحقیق دانشگاه با بچه های دانشگاهشون اومده بود (هادی-مصی-مهناز-آقای حسن زاده من و پریسا)خیلی بچه های باحالی بودن رفتیم در مورد بتن می خوان تحقیق کنن جای همتون خالی بود(راستی من و پریسا وقت نداریم شعرهای باحال مثل قدیم پیدا کنیم بذاریم تو وبلاگ لطفا شما اگر شعر باحال دارین تو قسمت نظرها بذارین تا بیارم روی صفحه اصلی )از اینکه نظرهای قشنگ میذارین و حال ما رو میپرسین از همتون ممنونم فعلا خداحافظ
|+| نوشته شده توسط هما وعلی در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 20:0 |

____xxxxxxxx______xxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx

 دوست دارم پريسايام
|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 20:3 |

بازگشت به وبلاگ نويسي
سلام به همه بچه هاي گلي كه با پيامهاي محبت آميز شون من وپريساي قشنگم رو شرمنده خودشون كردن.منو پريسا تصميم داريم دوباره وبلاگامون رو پر از شعرهاي باحال وخشكل بكنيم .من براي پريساجونم بنويسم و اون براي من بنويسه.

 

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 19:58 |

علی نانازم تولدت مبارک

شکفتن گل زیباست و تولد تو از شکفتن

هر گلی زیباتر

دوست دارم..........................................

 

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 20:22 |

خوندن من یک بهانست

یک سرود عاشقانست

من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم

تو خوده دلیله بودنم, بی تو شب سحر نمیشه

می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم

حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم

واست می میرم جواب دنیا رو میدم

با تو می مونم واسه همیشه

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم

حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم

توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم

با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم

واست می میرم جواب دنیا رو میدم

با تو می مونم واسه همیشه

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم

حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:10 |

 

سلام همای گلم تولدت مبارک

دلم تنگ است

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی و تنها و تاریک خدا مانند

         دلم تنگ است.....

بیا ای روشن ای ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

               دلم تنگ است........

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

       ...............  شب افتاده است و من تنها وتاریکم

                        و در ایوان من دیریست

                          در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نبلوفر آبی

          بیا ای مهربان با من !

                    بیا ای یاد مهتابی!

 

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 21:34 |

پس از مدتها دوباره سلام

سلامي كه از عمق وجودم سرچشمه مي گيرد وقلب پر مهر

محبت تو را جستجو مي كند و به نام تو اينك به قلب لرزان

من قدرت نوشتن مي دهد آغاز مي كنم و در اين لحظه قلب

شكسته ام را مي فشارم تا اينكه سفيدي كاغذ را برايت سياه

كنم.

چند وقتي مي شه به وب نانازم سر نزدم. از پيام هايي كه گذاشتين

ممنونم. باور كنيد درس خوندن برام وقت نذاشته.وگرنه دلم براي همتون

تنگ شده بود..........

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:39 |

بخوای نخوای فقط تو

بیای نیای فقط تو

تو تو فقط تو

آهای آهای فقط تو

دوست دارم

تورو می خوام فقط تو

هما جونم وبلاگها درسته

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 19:35 |

(( دوست داشتن ))

 

 

من سكوت را دوست دارم چرا كه در آن هنگام نگاهم با پنجره

 

دوست مي شود. بازش مي كند و مرا از اين دخمه مي رهاند.

 

من آواز خزن آلود ساز آن نابينا را دوست دارم چرا كه در اوج

 

نياز ديگر نامش گدا نيست من صداي زنگ خانه را دوست دارم

 

چرا كه هميشه نويد يك تحول و دگرگوني دارد درست مثل كودكي

 

كه آب راكد چاله اي را به بازي مي گيرد.

 

من آفتاب زمستان را دوست دارم چرا كه در ميان سرما به سراغ ما

 

مي آيد .

 

من مهرباني را دوست دارم چرا كه محبت راهديه و نياز را تحسين

 

مي كند.

 

من تو را دوست دارم چرا كه اين نوشته را مي خواني مي فهمي وبه

 

خاطرش لبخند مي زني.

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 12:39 |

كسي به سو گواري يك مگس نمي رود

 

كسي براي مرگ يك مورچه اشك نمي ريزد

 

كسي قاتل يك پشه را مجازات نمي كند

 

و من كه اينها را مي گويم

 

ديوانه لقب مي گيرم!

 

كسي براي جدايي جوجه اي از مادرش

 

دادگاه تشكيل نمي دهد

 

كسي به مردن يك كلاغ فكر نمي كند

 

هزاران بار خوانده ايم:

 

چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست؟

 

و كسي به اين سوال جواب نمي دهد

 

كسي براي پرواز يك سنجاقك ارزش قايل نيست

 

كسي به يك زنبور بي عسل عشق نمي ورزد!

 

و كسي براي مرگ يك سگ شعر نمي گويد

 

ومن معترضم! و كسي به اعتراض من جواب نمي دهد!

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 11:14 |

نيازمند چيزي بودم كه باورش كنم

نگاهت بر من افتاد و باور كردم

خواهان كسي بودم كه باورش كنم

خود و رويا هايت را با من تقسيم كردي

و باورت كردم

اما آنچه كه به راستي نيازمندش بودم

باور كردن خود بود

مرا به دنياي درونت بردي و با اكسير عشق ياريم كردي

و به بركت توست كه امروز زنده ام لمس مي كنم و باور دارم

كسي چيزي يا خود را

آري تنها به خاطر وجود توست

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت 10:30 |

اي تلاطم يه دريا  تو كوير ساكت من

 

آسمون بي ستاره با حضورت مي شه روشن

 

اگه باشي شب نمي شه دور مي شن ابراي تيره

 

باز مي شه با نفس تو هر چي بغض گلو گيره

 

خوبه با تو زير بارون با اقاقيا شكفتن

 

خوبه با تو پر گرفتن از روزهاي آبي گفتن

 

تو همون هواي بكري كه هميشه آرزومه

 

تو شكوه جاده هايي كه دليل جست و جومه

 

دستمو بگير و يك شب با خودت ببر از اينجا

 

من مسافر غريبم  راهي ام راهي دريا

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 9:38 |

شب بود؟!...

 

آسمان گريه مي كرد او سر ير بالينم نهاد و گفت :

 

زيباترين قصه ها را برايم بگو ؟!...

 

گفتم : چشمانت را ببند تا زيباترين قصه ها را برايت

 

بگويم ، چشمانش را بست و من آرام و آهسته بر روي

 

لبانش خم شدم و قصه بوسه ها را صد ها بار برايش بازگو كردم.

 

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 9:37 |

(( اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست))

 

سلام...

 

آخ نمي دونيد چقدر دلم براي وبلاگ نانازم تنگ شده بود.

 

اما چه كار كنم اين روزا خيلي بي حوصله ام...

 

تا نتايج كنكور بياد من ديوونه ميشم...

 

فقط اميدوارم قبول بشم همين...

 

خداي خوب و مهربونم مثل هميشه بهت احتياج دارم.......

 

اما اين بار بيش ترخدايا كمكم كن تا اين روزهاي سخت تموم بشن

 

خدايا من تحمل اين امتحان هارو ندارم ....

 

هر چي بهت نزديك تر مي شم تو از من سخت تر امتحان مي گيري...

 

چرا................

 

خدايا كمكم كن... هم من و هم علي جونم رو...

 

خداي مهربونم مي دوني كه تمام شب و روزم شده دعا كردن

 

براي خودم براي علي جونم ....

 

پس كمكم كن من فقط محتاج يك نگاه توام......

 

خدايا مهربونم تنها اميدم تويي (( پس كمكم كن ))

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 16:41 |

آن صبح هم اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار ت می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم رادر آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اطاق تو آن شب ، آن شب نگاه گرم و زیبایی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق تو راهی داشت

رنگ چشمای روشنت مثل ستاره در شب بود

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 21:8 |

پرواز آفتاب و نسيم و پرنده را مي دانم

 

و صفاي دلاويز دشت را

 

اما من اين ميان

 

پرواز لحظه ها را افسوس مي خورم

 

پرواز اين پرنده ي بي بازگشت را ...

 

حالم خيلي بده...... دلم شور مي زنه........

 

تا نتايج كنكور بياد من يكي كه ديوونه مي شم.

 

خدا كنه قبول شم. مامان بابا ميگن عيبي نداره سال

 

اوله ، سال ديگه هم وقت داري. ولي من دوست دارم

 

امسال قبول شم. (( خدا جونم ، خداي خوب و مهربونم

 

يه كاري كن من قبول شم . )) فعلا حال و حوصله ي

 

هيچي رو ندارررررررررررررررم.

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 18:18 |

سلام هما جون گلم

پریچه نازم  علی خیلی تو رو دوست داره  تو خیلی مهربونی البته می دونم به اندازه من مهربون نیستی ولی ابنو بدون با تو بودن یکی از بزرگترین و زیبا ترین اتفاقات زندگی من بوده

خیلی دوست دارم

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 21:4 |

(( روز مادر مبارك ))

 

تو كيستي كه زدستت بهار مي ريزد ؟

 

بهار در قدمت برگ و بار مي ريزد !

 

زچشم گرم تو خورشيد نور مي گيرد

 

چو مهر روي تو بر شام تار مي ريزد

 

به زير پاي تو اي ياس گلشن ياسين !

 

نسيم عشق ، گل انتظار مي ريزد

 

چو عطر آمدنت را به سينه مي كارم

 

زروي آينه دل غبار مي ريزد

 

زباغ ، حضرت گل دست و روي مي شويد

 

چو طرح ياد تو در جويبار مي ريزد

 

نگاه عاطفه از بس به انتظار نشست

 

زدست هر مژه اش آبشار مي ريزد

 

چراغ گل به شبستان باغ مي تابد

 

چو اشك شوق تو بر لاله زار مي تابد

 

تو سر رسيدي و از شوق ، گيسوان درخت

 

به روي آينه چشمه سار مي ريزد

 

شميم نام تو وقتي سفر كند با باد

 

گلاب از نفس روزگار مي ريزد.

 

روز مادر رو به مامان و مادر بزرگ علي جونم و همين طور

 

ماماني ومادر بزرگ خودم تبريك ميگم...

 

مامان علي جونم وماماني مهربونم

 

به اندازه ي تمام ياس هاي سفيد و شقايق هاي قرمز و نيلوفرهاي

 

آبي و همه ي پرستو هاي عاشق دوستتان داريم و دستان مهربانتان

 

را كه برايمان تنديسي از عشق و محبت است مي بوسيم و روز مادر

 

را از صميم قلب به شما مهربانان تبريك مي گوييم .

 

هيچ وقت محبت هايتان را فراموش نمي كنيم (( هما و علي ))

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 20:44 |

بي خود شده ام اما بيخودتر از اين خواهم

 

با چشم تو مي گويم من مست چنين خواهم

 

من تخت نمي خواهم من تاج نمي خواهم

 

در خدمتت افتاده بر روي زمين  خواهم

 

آن يار نكوي من بگرفت گلوي من

 

گفتا كه (( چه مي خواهي )) گفتم كه (( همين خواهم ))

 

علي عزيزم :

 

با كلي تاخير  (( تولدت مبارك ))

 

علي مهربونم 31 خرداد روز تولد زيبايت مبارك

 

هزاران گل سرخ تقديم تو باد.

 

دوستت دارم با تمام وجودم....... يه بوس محكم
|+| نوشته شده توسط هما وعلی در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 17:11 |

او گفت : (( من به شعر ، عشق و مرگ اعتقاد دارم.

 

دقيقا به اين خاطر است كه به جاودانگي معتقدم.

 

من بيتي را مي سرايم ، دنيا را مي سرايم .

 

من هستم ، دنيا هست .

 

از سر انگشتانم رودخانه جاري است

 

آسمان هفت بار آبي تر است.

 

اين همان حقيقت ازلي است ، وصيت من است . ))

 

از كتاب (( همه چيز راز است ! ))

 

شاعر : يانيس ريتوس

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 17:12 |

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ مي شه

 

كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي

 

بغلش كني...من هم دلم براي علي جونم خيلي تنگ شده .......

 

كاش مي شد علي جونم رو از توي روياهام بكشم بيرون

 

و بغلش كنم.................
|+| نوشته شده توسط هما وعلی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 18:18 |

              (( مامان جونم تولدت مبارك ))

 

اي مهربان ترين بگذار از عطوفت نگاهت بگويم از چشم هايت

 

كه چه شبها تا صبح در كنار گهواره ي من بي خوابي كشيده است

 

اجازه بده ، شانه هايت را نوازش كنم شانه هايي را كه روزي مرا

 

به دوش مي گرفت و اينك از نامهرباني ايام خميده است. مادر اي

 

ميناي محبت ،دوست دارم زيباترين واژه ها را در كنار هم بنشانم

 

و با زنجير مهر و عاطفه به هم پيوند دهم. با نارساترين واژه ها

 

لطيف ترين جمله ها را بسازم و فرياد زنم : دوستت دارم

 

مامان خوبم سالروز تولدت را صميمانه تبريك مي گوييم

 

از طرف علي وهما

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:19 |

من تو را دوست دارم و مي دانم هر روز كه ليموزارن

 

و بلوط ها از خواب بيدار مي شوند سلام مرا كه به عطر

 

آفتاب آغشته است به تو مي رسانند . من تو را دوست دارم

 

وصبح و شب تصوير تو را روي برگ هايي كه در بهار، زندگي

 

مي كنند مي بينم.

 

من خوب مي دانم كه آسمان و زمين دوست داشتن و عشق ورزيدن

 

را از تو آموخته اند.

 

(( من از تو عاشق تر كسي را سراغ ندارم ))

 

اي كه به ياد تو خواب هايم پر از تمشك و رنگين كمان است حتي

 

اگر به اندازه يك سر سوزن دوستم داشته باشي هرگز از تو جدا

 

نخواهم شد...

 

(( امروز دلم خيلي گرفته با اين كه هوا آفتابيه اما دل من ابري... ))

 

علي جونم دلم مي خواد هميشه پيشم باشي امروز به من خيلي

 

خوش گذشت. اما امروز هم با همه ي قشنگي هاش گذشت براي همين

 

دلم خيلي گرفته ...........

|+| نوشته شده توسط هما وعلی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 16:38 |